تبليغاتX
هرگز منو تنها نذار می شکنم

هرگز منو تنها نذار می شکنم

زندگی خوب و بدش خواه و نا خواه مگذرد پس چه بهتر که ان را سخت نگیریم

اخرین کاغذ سال

زیبا!

راه ستارگان امشب که  بسته است...

                                                    از جور این شب کبود!

 وماه سنگین ومهربان

            بر سرشاخه های درختان کوچه می خورد

 که برگ برگ ..مهتاب می ریزند

 زیبا!

 لب ها ترانه مهتاب را دم گرفته اند

 که من بی خیال این شب

 دستی ببرم در زلف تو که افریقای سیاه فقیرانه منند

 و آن برق کودکانه را ببینم در چشمت

 که رازی دارد

                             نایافته و عظیم!

 به هیات سلام مسافری

 که هیچ امید بازگشتش نبوده است..

 که برق چشم تو در این شبها

 دعای این مردم کم دست است

 که زیر کبود روزگار

 ذهن هیچ کس به قامت خمیده شان روشن نمی شود

 ..زیبا

 نمی دانی

 پای عاشقان که به کوچه ما باز شود

 چه قصه ها که می شود برای زلف تو گفت..

 وچه شعرها که می شود از چشم تو سراغ گرفت

 امشب

 که همت مردانه  همسایگان مهربان هور

 ماه را چراغی کنند

 تا زلف تو که رد مشکینش برکوچه مانده است را

 دریابند

 که زلف تو را دریابند

                            زلفی که با باد پریشان شد

 ..وبا شب گذشت

  زیبا

 این شب که بی تو به روز نمی رسد

 و راهمان که به ستاره.. نمی رسد

 تا کبودشب را برق چشم تو روشن نکرده است

                               ...این شب که به روز نمی رسد!

 پس چشم در چشم ستارگان بدوزیم که چه؟

 و ماه را در کوچه بگردانیم

 و برگ مهتاب به دندان بگیریم ..که چه؟

 ...و این هم که کاغذ آخرین است

 ..نامه آخرین..

 

زیبا

 بگو..

 شب چرا به روز نمی رسد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 13:52  توسط مرتضی رضایی  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:8  توسط مرتضی رضایی  | 

دیو

اين يکي مال 18 تير مال همه ازادي خواهان ايراني مال همه دانشجوها مال همه ي شماها
هميشه شروع طوفان با يک باد
آغاز سيل خروشان قطره اي اب
بذار بهتر بگم بهتون با زبون ساده
که اين اواز من فقط يک فرياد
از ميون 60 ميليون فرياد ديگه
جاري شده حنجره افراد ديگه
که مثل من يک سرباز ايرانين
و از وضع کشورشون ناراضين
از اينکه بعد از 12 قرن تلاش
هنوز زير سلطه خلفاي تازين
ملت اسين از دولتشون چون
سرسپرده تر از شاه هاي قاجارين
به اينگيليس ولي چاره چيست
جز بر اندازي ديگه راهي نيست
اين يک درس عبرت تاريخيست
اين جاي روشنايي بعد از تاريکيست
اي سرباز ايراني تو هر زماني
به پا خيزي شروع ميشه روز رهايي
ولي تا وقتي تنها نشستي ادامه داره ظلمت شب و سياهي
تصميم با توست انتخاب توست
ازادي رو بايد شخصن بخواهي
سرباز ايراني
سرباز ايراني
ايني که ميشنوي صداي نسل جوان
که خواستاري حق ازادي بيان
برا ازادي هر کسي که برا بيان انديشش تو زندان
مبارزمونم ادامه داره تا شيرو خورشيد رو پرچممون بتابه
به سلطنت هم ربطي نداره اخه نشان تاريخ اين خاک و اب
شير و خورشيد نوعي سلاحه ترسشونم بر همين گواهه
که از يک پرچم ميترسن
از يکپارچه شدنمون مثل بيد دارن ميلرزن
غفلت نکنين يک لحظم
وقتشه ايمان بياريم به يک مذهب
اونم وطن پرستيه ايين رسميه سربازاي ايرانيل اصيل
اي سرباز ايراني تو هر زماني
به پا خيزي شروع ميشه روز رهايي
ولي تا وقتي تنها نشستي ادامه داره ظلمت شب و سياهي
تصميم با توست انتخاب توست
ازادي رو بايد شخصن بخواهي
هم ميهن مشکلاتمون ادامه داره
اميد پيروزي تنها راه
بذار در مورد اين اميد بگم
که به چشم دشمنامون مثل خوار
اگه اعتياد داري بذار کنار
کنيه زياد داري اونم بذار کنار
با کمک و اميد و عشق به هم ديگه
ميهنمون و ميسازيم دوباره
ولي اين کاري که اسون نيست
بهار ازادي قبل زمستون نيست
تا تلاش و کوشش به عهده ما سربازاي ايرونيست
وقتشه ديگه از خودمون نپرسيم که اين ملت واسمون چي کرده
واسه يک بارم شده از خودمون بپرسيم که ما واسه کشورمون چي کرديم
اخه چون اين کشور به پامون حق داره
ديگه ناشکري هم خداييش حد داره
چه خوبه از ميون هر صد قدم شخصي ادم ي گامم واسه خاکش بردار
اي سرباز ايراني تو هر زماني
به پا خيزي شروع ميشه روز رهايي
ولي تا وقتي تنها نشستي ادامه داره ظلمت شب و سياهي
تصميم با توست انتخاب توست
ازادي رو بايد شخصن بخواهي
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 14:10  توسط مرتضی رضایی  | 

گفتم نرو پر پر مي شم

گفتم نرو پر پر مي شم
گفتي مي خوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم
گفتي مي خوام تنها باشم
گفتم دلم
گفتي بسوز
گفتم يک عمري باز هنوز
گفتم پس عمرم چي ميشه
گفتي هدر شد شب و روز
واي دلم
گفتم اخه داغون ميشم 
گفتي به من خوش مي گذره
گفتم بيا چشمام به تو
گفتي آره کي مي خره
گفتم منو جنس مي بيني
گفتي اره بي قيمتي
گفتم يک روز من کسي بودم با من نکن بي حرمتي
گفتم صدا ميميره باز
گفتي به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پير شدم
گفتي که از تو سير شدم
گفتم تمنا مي کنم
گفتي مي خوام خوردت کنم
گفتم بيا بشکن تن
گفتي فراموش کن منو
گفتي فراموش کن منو

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:51  توسط مرتضی رضایی  | 

دلم برات تنگ عزيز

دلم برات تنگ عزيز
يادي نم کني ز من
دارم ديوونه ميشم و نميبيني نيازمن
مي خوام ببينمت ولي
فاصله ازمن تا خداست
خودم هزارو يک طرف
همه حواسم به شماست
وقتي نمي بينم تو رو
چشمام رو واسه کي بخوام
نفس برام سمي ميشه
هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي
براي بودن تو بود
رفتي و بين ادما شدم يکي بود و نبود
يک جور واقعي تو رو حس مي کنم توي تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي کنم
صورت ماه تو عزيز ديواراي خونه شده
هر کي مي بينتم ميگه طفلکي ديوونه شده
تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه راضي نشو اين جوري دربه در بشم
وقتي نمي بينم تو رو
چشمام رو واسه کي بخوام
نفس برام سمي ميشه
هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي
براي بودن تو بود
رفتي و بين ادما شدم يکي بود و نبود
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:51  توسط مرتضی رضایی  | 

وقتي که دل تنگ فايدش چيه ازادي

وقتي که دل تنگ فايدش چيه ازادي
زندگي زندون وقتي نباشه شادي
ادم که غمگينه دنيا براش زندون
ما بين صد مليون بازم تنها ميمونه
دنياي زندوني ديوار
زندوني از ديوار بيزار
پرنده که بالش ميسوزه دل من به حالش ميسوزه
اخه مرگ باسش رهايي
پرنده که بالش ميسوزه
ادمي که شادي نداره به خدا ازادي نداره
مي کنه زندگيش رو زندون
ادمي که شادي نداره
دنياي زندوني ديوار
زندوني از ديوار بيزار
اهاي قفس کشنده بيرون پر از درنده
کجا بره پرنده
دنياي زندوني ديوار
زندوني از ديوار بيزار
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:50  توسط مرتضی رضایی  | 

دلم گرفته هم وطن هواي موندن ندارم

دلم گرفته هم وطن هواي موندن ندارم
نشسته غصه تو قلب من هواي خوندن ندارم
گذشت عهد جووني سفر رفت مهربوني
شدم زندوني غم تو با من همزبوني
ز قربت خيلي خستم تو دردم رو ميدوني
تويي هم خون و جون من تو با غم اشنايي
وطن خون و غرور من برام مرگ جدايي
اي واي بر دل من طلسم مشکل من
اگه وطن نباشه کجا اب و گل من
از اون بهار پر گل خزون شد حاصل من
اگه يه روزي غم بره خنده بياد ماتم بره
دوباره اين دل پر مي گيره زندگي رو از سر مي گيره
اگه تنم رها بشه دراي بسته وا بشه
دوباره اين دل پر مي گيره زندگي رو از سر مي گيره
اگه يه روزي غم بره خنده بياد ماتم بره
دوباره اين دل پر مي گيره زندگي رو از سر مي گيره
اگه تنم رها بشه دراي بسته وا بشه
دوباره اين دل پر مي گيره زندگي رو از سر مي گيره
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:50  توسط مرتضی رضایی  | 

بايد از عطر عقاقي تو رو اغاز کنم

بايد از عطر عقاقي تو رو اغاز کنم
با صداي خيس بارون تو رو اواز کنم
از تماشاي قناري به تو پرواز کنم
به تو پل مي زنم از بهانه ها و
از همه شبانه ها و مي رسم به تو دوباره
بوي عطرت رو مي دن ترانه هامو
ميرسم به تو دوباره از گل و شعر و ترانه
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:49  توسط مرتضی رضایی  | 

آه تنهایی

آه تنهایی


ای همیشه در کمین من
پشت این چشمان زردت
از چه لذت می بری در من؟
...
آسمان آبیست
روزها با پرتو خورشید مهمانیست
در سکوت خواب من
شبهای مهتابیست
با خدا هر روز
می گوییم و می خندیم
حس خوب زندگی در قلب من جاریست
پس چرا
من سایه ی سرد تو را
هر روز می بینم؟
...
آه تنهایی
از چه عصیان می کنی در من؟
خسته ام دیگر
خسته از این طرح پر تشویش
ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز
من تو را امروز
با امید تازه ایی
تدفین خواهم کرد.


دخترتنها
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 13:59  توسط مرتضی رضایی  | 

هنوزم منتظرم

هنوزم منتظرم





هنوزم دوستت دارم





هنوزم کنج دلم یه جوری خونه داری





میدونی چشم به راهتم آخه بگو کجایی؟



آخه بگو کجایی......................................؟






دخترتنها
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:38  توسط مرتضی رضایی  | 

من به چه خواهم اندیشیدن

من به چه خواهم اندیشیدن جز از روی خوش یار
درمان درد من چه باشد جز از بوی خوش یار
حاجت ما روزي اگر برآید ، دل ما ز غم رها گردد
دانم که فلک نیز با من آید سوی خوش یار


دخترتنها
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 11:18  توسط مرتضی رضایی  | 

گفتم نرو پر پر مي شم

گفتم نرو پر پر مي شم
گفتي مي خوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم
گفتي مي خوام تنها باشم
گفتم دلم
گفتي بسوز
گفتم يک عمري باز هنوز
گفتم پس عمرم چي ميشه
گفتي هدر شد شب و روز
واي دلم
گفتم اخه داغون ميشم 
گفتي به من خوش مي گذره
گفتم بيا چشمام به تو
گفتي آره کي مي خره
گفتم منو جنس مي بيني
گفتي اره بي قيمتي
گفتم يک روز من کسي بودم با من نکن بي حرمتي
گفتم صدا ميميره باز
گفتي به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پير شدم
گفتي که از تو سير شدم
گفتم تمنا مي کنم
گفتي مي خوام خوردت کنم
گفتم بيا بشکن تن
گفتي فراموش کن منو
گفتي فراموش کن منو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 17:21  توسط مرتضی رضایی  | 

گر امشب از فراغ ديدن يار به كنج خانه اي غمگين نشستم

گر امشب از فراغ ديدن يار به كنج خانه اي غمگين نشستم

بدان اي مه كه مي تابي به يارم كه من با ديدنت سنگين نشستم

**********

وگرنه ميدريدم جامگان را به سان روز و شب وقت طلوعش

كه اين روشن طلوعي در دل من نباشد جز به مهر و جز فروغش

***********

ز آن خنجر كه بخشيدي به پيشم كه جنسش از زر و روحش ز غم بود

زنم بر سينه ي پر درد و آهم كه آيا از غمت انديشه كم بود؟

***********

و ليكن سينه ام آواز سر داد كه از مهر چنان تارت بسازم

كه گر عشقت بجنبانم ز يك دم خوش آهنگي از اين سازت نوازم

*************

اميد است اين دلم آرام و عاشق به سمت قبله ي رويت نشيند

چنانكه هر كه از راهم گذر كرد مست به دنبال بويت نشيند

توسط دختر تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 15:16  توسط مرتضی رضایی  | 

برايت مينويسم ...

برايت مينويسم ...

باز از اعماق وجود ...باز در پي اين شب سياه..و باز در پي آن نگاه غمگين تو كه آغشته به مهربود. تا كي بر پل زمان گداكونه بنشينم به اميد تاجر دلي چون تو و تا كي بار غم را بر شانه هاي زخميم تحمل كنم وتا كي عقلم را بر دلم حاكم كنم حاكمي مستبد.

بيا كه من ايستاده ام ...چرخ روزگار را با دستهاي تاول زده ثابت كردم...و به اميد هر صداي پايي آن را رها ميكنم ...و چون مينگرم غير تو هست...بگو كه خود را در پي كدام صداي پا نهان كردي...هر لحظه كه روزگار از دستم رها ميشود ...هاله اي از زمان رخسارم را زرد و مو هايم را سفيد ميكند. و تپش قلبم نااميدانه كند تر ميشود. بيا كه دگر من را با غم من نيست...

در آن غمكده... تاريكي شب چشمانم را فرا ميگيرد و باز آن ماه تابان گواه توست. بيا...پيش از آنكه غوطه ور شوم در نابودي بيا. تا كي با وزش نسيم صبح به بوي تو مست باشم.......

نوشته شده توسط دختر تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 15:15  توسط مرتضی رضایی  | 

یک با یک برابر نیست!!!!!!!!

معلّم پاي تخته داد مي‌زد و صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها بين خود لواشك تقسيم مي‌كردند و آن يكي در گوشه‌اي ديگر "جوانان" را ورق مي‌زد
معلّم كه با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري را نشان مي‌داد
با خطّي خوانا روي تخته ‌اي كز ظلمت تاريك و غمگين بود ، تساوي را چنين نوشت: يك با يك برابر است
از ميان شاگردان يكي برخاست
و هميشه يك نفر بايد برخيزد تا ......
او به آرامي سخن در داد‌ : اين تساوي اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچّه ها ناگه به يك سو خيره شد و معلّم مات بر جا ماند !!!
شاگرد پرسيد: اگر يك فرد انسان واحد يك باشد ، آيا باز هم يك با يك برابر است ؟
سكوت موحّشي بود و سئوالي سخت
معلّم با خشم فرياد زد :آري يك با يك برابر است
شاگرد با پوزخندي گفت:
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ، آنكه زر و زور به دامن داشت بالا بُود و آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بُود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ، آنكه صورت نقره‌گون چون قرص ماه داشت بالا بود وان سيه چهره كه مي‌ناليد پايين بود!!!!!!!!!!!!!!!!
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،اين تساوي زير و رو مي‌شد ؟!!
حال مي‌پرسم اگر يكبا يك برابر مي‌بود ،نان و مال مفتخوران از كجا آماده مي‌گرديد ؟ يا اينكه چه كسي ديوار چين را بنا مي‌كرد؟!!!!!
يك اگر با يك برابر بود ، پس كه پشتش زير بار فقر خم مي‌شد؟ يا كه زير ضربات شلّاق له مي‌گشت‌؟
يك اگر با يك برابر بود ، پس چه كسي آزادگان را در قفس مي‌كرد ؟
اينجا بود كه معلّم ناگه گفت : بچّه ها در جزوه هاي خود بنويسيد :

یک با یک برابر نیست!!!!!!!!

اثر دختر تنها

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:16  توسط مرتضی رضایی  | 

زندگی یعنی نگاه آفتاب

زندگی يعنی دو رکعت عشق ناب
زندگی یعنی نگاه آفتاب
زندگی خورشيد پر خون است و بس
سايه لک بيد مجنون است و بس
زندگی فریاد سرخ بادهاست
انعکاس تیشه فرهادهاست

اثر دختر تنها

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:14  توسط مرتضی رضایی  | 

رضای دوست

باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست
دیرگاهی است که من چشم به راهم ای دوست

دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند
روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست

صبحــــگاهان که بر ارم نفــــــس از سوز جگر
می کشد سر به فلک شعله آهم ای دوست

من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم
پیش طوفان غمت چون پر کاهم ای دوست

کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد
زیر این بار گران بار گناهم ای دوست

دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها
می کند عاقبت از غصه تباهم ای دوست

این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم
جز رضای تو دگر هیچ نخواهم ای دوست

چشم از افتاده ترین عاشق خود باز میگر
باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست

اثر دختر تنها

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:13  توسط مرتضی رضایی  | 

باید کاری کرد

باید کاری کرد باری انگار ایمان فلک هم بر باد رفته است آدمی در بی نهایت وجود خویش مغروق است کو آن صفیری که او را از خواب خوشش بیدار کند خوابی که به پهنای آفرینش قدمت دارد شرم باد او را و تمام دسیسه هایش را که هر یک را هدفی است برای میراندن خالق بزرگ در ذهن و روح و روان آدمی ، باری دیگر کس را ترس از داور و روز داوری نیست همه را لیلی دنیا مجنون کرده و هر کس در پی مرادی حقیر کنج عزلتی جسته و حزینانه در آن آرمیده است باری باور کنید که وقت پوست اندازی است تاری را که به قدمت تمدّن بر خود تنیده اید برهانید و برآیید که قافله بسیار مدّتی است که گذشته است و زود باشد که شما در این بیغوله و نا کجا آباد دنیا بی چراغ بمانید پس یا علی گفته و در رکاب شوید که تا قلّه راهی نیست باری همین نزدیکیها شهری است که در آن انسان معنا می یابد ...........

اثر دختر تنها

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:10  توسط مرتضی رضایی  | 

تقدیم به یگانه معشوق زندگیم دختر تنها

تو را به جان شقایق ها قسم

به تمام دار و ندار زندگیم

به شکوه ی تمام لحظه ها ی تنهایی

و به وسعت دنیای خالی از کینه ای که برای خودم ساخته ام

به شفافیت دنیای مملو از عشق!

و به موجودیت گلهای سرخ!

به تمام انانکه دوست داشتن را دوست دارند

و عشق را باور می کنند

به انهایی که گل عشق در وجودشان بارور است

و حتی به زمستان هم می شکفد!

به سجاده ای که همیشه  عطر یاس از ان به مشام می رسد

و حتی به خودت قسم

به تویی که لحظه لحظه های زندگیم را معنا می کنی

تویی که

تصویرگر زیبایی های زندگیم هستی

گل همیشه بهار من!

به خودت قسم

دوستت دارم

به من اطمینان کن...

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 18:28  توسط مرتضی رضایی  | 

عاشق شدم.... گناه!!!

وقتي گريه كرديم گفتند بچه اي وقتي خنديديم گفتند

 ديونه اي وقتي جدي بوديم گفتند مغروري وقتي

 شوخي كرديم گفتن سنگين باش وقتي سنگين بوديم

گفتن افسرده اي وقتي حرف زديم گفتند پر حرفي وقتي

 ساكت شديم گفتند عاشقي حالا كه عاشقيم ميگن

گناه کردی

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 18:26  توسط مرتضی رضایی  | 

توی آینه خودتو ببین چه زوده زود

توی آینه خودتو ببین چه زوده زود

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نذار که تو اوج  جوونی غبار غم

بشینه رو دلت یهو پیر و زمینگیرت کنه

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست

تا اخر عمرت اگه تنها باشی اون نمی یاد

خودش می گفت یه روزی می ذاره می ره

خودش می گفت یه روز خاطره هات رو می بره از یاد

اخه دل من ...دل ساده ی من...

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

اخه دل من ...دل دیوونه ی من...

دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر ازگار

اخه دل من ...دل دیوونه ی من...

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

دیدی اونم رفت   اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت

دیگه نمی یاد   دیگه پیشت نمی یاد

از اون چی موند برات به جز قاب عکس رو به روت

اخه دل من ...دل دیوونه ی من...

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی

تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی

در پی پیدا کردن کسی برو

که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو

اخه دل من ...دل ساده ی من...

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

اخه دل من ...دل دیوونه ی من...

دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر ازگار

اخه دل من ...دل دیوونه ی من...

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

دیدی اونم رفت   اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت

دیگه نمی یاد   دیگه پیشت نمی یاد

از اون چی موند برات به جز قاب عکس رو به روت

اخه دل من ...دل دیوونه ی من...

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 18:25  توسط مرتضی رضایی  | 

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 18:23  توسط مرتضی رضایی  | 

لطفا برای مشاهده اشعار به پیوندها مرا جعه کنید

لطفا برای مشاهده اشعار به پیوندها مرا جعه کنید
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:37  توسط مرتضی رضایی  | 

سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:21  توسط مرتضی رضایی  | 

برای تو...

برای من کسانی هستند که یک دنیا پناهگاهند ،

و هزار دنیا رفاقت . و بودنشان تا همیشه ی بودن همیشگیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:15  توسط مرتضی رضایی  | 

اين شعر خطاب به عزيز ترين وجود زندگيمه

سلام

اين شعر خطاب به عزيز ترين وجود زندگيمه

شايد باور كنه كه چقدر دوسش دارم

با تو ام
         ای لنگر تسکين!
ای تکان های دل!
                   ای آرامش ساحل!
با تو ام
         ای نور!
                  ای منشور!
ای تمام طيف های آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
                    ای
بنفشابی!
با تو ام ای شور ای دلشوره ی شيرين!
با تو ام
        ای شادی غمگين!
با تو ام
         ای غم!
                 غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
                      اما کاش...
نه، جز اينم آرزويی نيست:
هر چه هستی باش!
                      اما باش
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:13  توسط مرتضی رضایی  | 

دو روی سکه...

نه! نرو! صبر کن

قرارمون این نبود

باید سکه بیندازیم

اگر شیر آمد: تردید نکن که دوستت دارم

اگر خط آمد: مطمئن باش دوستدارت هستم

... صبر کن سکه بیندازیم

اگر دوستت نداشتم... آن وقت برو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:11  توسط مرتضی رضایی  | 

روز های سرد تنهایی...

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند. چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.

شاید باور نکنی. از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت. شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی. شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند.

تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟ آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟

شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم. بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم دوست دارم دشتها. دریاها. کوه ها. جنگلها. ستاره ها و هر چه در کاینات است همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.

دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتاب نارس مرا زمزمه کنند. می دانم خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی رو به رویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید:

 مرا از یاد خواهی برد نمی دانم؟                                ولی می دانم از یادم نخواهی رفت... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:8  توسط مرتضی رضایی  | 

تو بر قلب تنها خانه كردي

تو بر قلب تنها خانه كردي

                         من دل خسته را ديوانه كردي

تو از اشك دلم صيدي گرفتي

                          گناهم بي گناه قيدي گرفت

گهي با دل خسته هم نشين شو

                          نه چو اشك بر چشمم شيرين شو

من سر دلخستگي ديگر ندارم

                          كه اشكم بر در خانه ي دل تنگي نشانم

مرا با بيكسي سر وجودم

                         همه بودم ز آه اين وجودم

منم بشكستم ولي دردي نديدي

                         همه درييچه ها را تو بريدي

دلم عشق وجودم برد بر باد

                         مكن صيد عاشقان را فرياد

بگو ديگر دلت با اشك يار نيست

                         ز بانت در دلت هم دلدار نيست

بگو خسته شدي از اين وجودم

                        همه دردت شده اين بودم

منم مي روم با اشكهايم

                        ببين تنهاست دل بي تا بم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:4  توسط مرتضی رضایی  | 

Opera 9.0

توضیحات : Opera  یک Browser یا همان مرورگر وب است که دارای اعتبار و محبوبیتی بسیار زیاد است. این مرورگر بسیار سریع عمل می کند و به صور کلی ابتدا به بارگذاری متنها می پردازد و پس از پایان بارگذاری متن به بارگذاری تصاویر ، ویدئو ها ، فلشها و ... می پردازد بنابر این سرعت بارگذاری هر صفحه در این مرورگر بسیار بالاتر از سایر مرور گرها است. یکی دیگر از مزایای این مرورگر این است که بعضی از اسکریپتها که باعث نارضایتی کاربران است (ازجمله رایت کلیک ، انتخاب متن ، پاپ آپ تبلیغاتی و ...) را به صورت اتوماتیک غیر فعال می کند. یکی دیگر از مزایای این مرورگر  این است که همه پنجره های وب را تنها در یک پنجره ویندوز باز می کند به همین دلیل دسترسی افراد به دیگر صفحات بسیار سریعتر و آسانتر است. لینک زیر مربوط به نسخه 9 این نرم افزار است که روز گذشته منتشر شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:29  توسط مرتضی رضایی  |